رکسانا صابری لابد که حال و روز غریبی دارد. فرصتی یافته تا کافکا وار زندگی کردن را تجربه کند. دختری زیبا گرفتار شده در تار عنکبوتهایی کینه توز که دلشان برای زنان ایرانی دوتابعیتی غنج می زند. کسانی که اگر نیرنگستان آریایی – اسلامی جایی بود همچون دیگر ممالک مترقی بسته به وضع مزاجی و اوضاع اقتصادیشان یا مشتریان و یا کارگران باشگاههای شبانه بسیار خاص بودند. اینک لابد رکسانا صابری به خود لعنت می فرستد که چرا به حرف این و آن گوش نکرده است و نیرنگستان آریایی اسلامی را زودتر ترک نکرده است یا خود را سرزنش می کند که چرا اصلا از ابتدا پا به این مام میهن آدمخوار گذاشه است تا ریشه هایش را بیابد یا شاید هم در کنج سلول هر از گاهی آنگاه که حسابی به سرش می زند ارواح پرفتوح اجداد پرافتخار را لعنت می کند که آخر از بین این همه ریشه این چه ریشه ای بود که برایش به یادگار گذاشته اند که امروز این رگ و ریشه ایرانی سخت مایه دردسر است.
نیرنگستان آریایی اسلامی سرزمینی سخت عجیب است بیشتر به داستانهای فانتزی می ماند تا سرزمینی واقعی ، در آن هر چیزی ممکن است و این البته وجه تمایز آن نیست آنچه آنرا حتی از دیزنی لند هم فانتزی تر می کند این است که در آن هر چیزی در هر وقتی ممکن است .معیاری در کار نیست که داس سرنوشت کی بر سر کی فرود می آید. این بار اما نزگولهای نیرنگستان آریایی اسلامی برگی جدید رو کرده اند که به گمانم در تاریخ جاسوس بازی ابتکاری یکسره تازه است.
از یاد نبرده ایم وقتی در آلمان مسئولان جمهوری اسلامی به خاطر پرکندن و پراکندن مخالفین در رستوران میکونوس محکوم به زندان شدند دولت کریمه نیز یک بازرگان آلمانی را به خاطر رابطه نامشروع گرفتار کرد و بارها تا پای اعدام آلمانی بیچاره رفت تا بازرگان آلمانی متوجه شود ایران عجب دستگاه امنیتی ناموس پرستی دارد و همینجوری نیست که بشود آمد ایران و و کارهای بدبد کرد و رفت. بازرگان بیچاره که لابد بارها آمده بود به ایران و کارهای کارهای بد بد کرده بود و چه بسا کسی از جنس همان برادران ناموس پرست هم پا اندازش بود با چند سال زندان ماندن و چند بار پای اعدام رفتن فهمید که براستی در ایران دستان خدا بر سر ماست چرا که هر لحظه داس سرنوشت بی هیچ صدایی فرود می آید و کلاهخود قانون و وکیل و مطبوعات و اینها هم نه که کارگر نیست که اصلا نیست.
اینک وضع رکسانا صابری هم همین است.آمریکاییها تروریستهای ایرانی را اینور و آنور می گیرند برادران ما هم باید برای معاوضه جاسوسها و تروریستهایشان کسانی را بگیرند. از بخت بد اما یا آمریکا در ایران جاسوس ندارد یا جاسوسانش کارکشته اند و گرفتار نمی شوند. پس باید آمریکاییهایی که به ایران می آیند را گرفت و در پستو نگه داشت. باز از بخت بد اما آمریکاییها عموما به ایران نمی آیند آنهایی هم که می آیند خود دعوت شده دولت کریمه یا مزدوران دولت کریمه اند و قرار است بیایند تا برگردند و اعلام کنند که ایران کشوری گل و بلبل است که در آن همه چیز مرتب است و همه راضیند. برادران محترم بعد از مدتها این رابی لوینسون را پیدا کردند که متاسفانه گویا طرف را به چیزهای سختی برخورد داده اند و حاضر هم نمی شوند بگویند طرف را کجا دراز کرده اند لابد قرار است از این بنده خدا هم یک رون آراد دیگر بسازند. پس می ماند ایرانی آمریکاییهایی که به ایران می آیند تا بابا ننه و خاله و عمه و آبگوشت و تخت جمشید و بازار تهران و جمکران و جام جم و ... اینها را ببینند.اگر پیدا کردن خرس دردسر دارد می توان خرگوش را مجبور کرد اعتراف کند که خرس است .بنا براین دولت کریمه شهروندان خود را می گیرد و برایشان پرونده می سازد تا آنها را با جاسوسها و تروریستهایش معاوضه کند.در این میانه ایرانیها هستند که معاوضه می شوند.طنز تلختر آن است که گاهی حتی تروریست مربوطه ایرانی هم نیست شاید که لبنانی یا فلسطینی باشد. پلی را در نظر بگیرید در یک سو ایرانیها در سوی دیگر آمریکایی در یک سو رکسانا صابری که از بخت بد ایرانی است و در سوی دیگر تروریستی لبنانی.روزنامه نگار ایرانی به آغوش آمریکاییها می رود و تروریست لبنانی به آغوش عرب پناه امنیتی چیهای ایرانی.مام میهنی را در نظر بگیرید که فرزندان خود را به گروگان می گیرد تا کودک همسایه را آزاد کند.روزگار غریبی است اما نه در نیرنگستان آریایی اسلامی. در اینجا می توان پیرزن هشتاد ساله را گرفت و در زندان به جیمز باندش تبدیل کرد. با این همه اما حتی در این سرزمین بی مقیاس هم هشت سال برای هیچ کمی زیاد است.من در این باره تنها یک حدس می توانم زدن و آن این است که مسئولان پرونده اگر چه می دانند به زودی باید این مرغ را از قفس رها کنند اما حقیقتا طاقت دوری رکسانا را ندارند چرا که به هر حال دختر شایسته ایالتی بوده و در سرزمینی که هر آنچه آمریکایی است افسونی دیگر دارد، لابد برادران کارشناس مسئول پرونده سخت بابت چنین پرونده ای به خود می بالند پس بگذار غم فراقی را که زود می رسد با یک حکم سنگین التیام دهند.قصه دیو دلبر است عزیز دل برادر.به همین سادگی!
