http://www.etemaad.com/Released/86-07-19/277.htm
ابراز ناراحتي و تاسف از نزاع هاي تند ميان روشنفکران سخن روز روشنفکران است چيزي از جنس منوي روز. کار به جايي رسيده است که حتي عده يي آن را يکي از عوامل توسعه نايافتگي و عقب ماندگي و استبدادزدگي جامعه ايراني خوانده اند؛ آنچه البته به صراحت مي توان بيان کرد اين است که ميان آن ناکامي هاي بزرگ و بداخلاقي روشنفکران ربط وثيقي وجود ندارد. اما توصيه ديگر که دمادم بر زبان آورده مي شود تشويق به نقد سازنده است. نقد سازنده يعني چه؟ نقد سازنده همان هندوانه زير بغل همديگر گذاشتن است. نقد اگر نقد است بايد کوبنده و ويرانگر باشد. نقد نوشتار تکه تکه کردن و تشريح تام و تمام آن است. هزار سال نقد سازنده نه به جايي برمي خورد، نه حقيقتي را مکشوف مي دارد و نه کژي را راست مي سازد. نقد خوب نقدي است که ناراحت مي سازد و البته هر نقدي که ناراحت مي سازد نقدي خوب نيست. براي نقد ويرانگر نيز مي توان ضوابطي يافت. در اين مقاله مي کوشيم يکي از آن ضوابط را در بررسي دو نزاع قلمي درگرفته بين روشنفکران پيگيري کنيم و البته خود آن بررسي مهمتر از اين پيگيري است.
سروش، مدعيان و مريدان
چندي است که بر سر نقش دکتر سروش در انقلاب فرهنگي بحث هاي جدي در گرفته است. آنچه در آن بحث ها مورد نقد است شخص دکتر سروش است، اگر لفاف و پوسته را کنار بزنيم لب لباب اين بحث ها اين است که سروش در آن عصر آدم خوب و متساهل و متصف به اخلاق حميده و... نبوده است و مخالفان را حذف و پاکسازي مي کرده است. خب اين سخن درشتي است، منتقدان سخن درشت گفته اند و پاسخي درشت شنفته اند. اينکه چه کسي در اين ميان درست مي گويد بحث من نيست. در ميانه آن بحث ها ناگاه عده يي از دانشجويان و دانش آموختگان در نامه يي به سروش از عصبيت و عصبانيت او در پاسخگويي به منتقدان ابراز ناخرسندي کردند. ظاهراً نگارندگان از شيخ خانقاه روشنفکري ديني مي خواستند که بوسعيدوار مدعيان را پاسخ گويد که آن پشه نيز تويي من هيچ نيستم. سروش اما انسان است و سروشش نيز انساني، آنگاه که بر شخصيت او مي تازند آشفته مي شود و آزرده، درشت بشنود درشت مي گويد، اين چه جاي گله و شکايت است؟ مريدان ظاهراً از سروش مي خواهند که عارفي وارسته باشد و به سبک اولياي تذکره الاوليا مخالفان را پاسخ گويد. سروش اما به ما مي آموزد که چنان نيست و از آن دست اولياء الله نيست. نکته ديگر اما اين است که اتفاقاً همين نزاع ها هستند که به حال جامعه و تاريخ مفيدند. از دل به يکديگر تاختن و سپر تعارف را انداختن و خفتان خجالت را شکافتن است که حقيقت رخ مي نمايد. امروز به برکت آن دعواها و نزاع هاي گفتاري و نوشتاري از آنچه در دوران انقلاب فرهنگي گذشت بيشتر مي دانيم و آيا همين يک منفعت ما را بس نيست که در فضيلت جدال هاي تند قلمي روشنفکران سخن بگوييم؟ در همين تابستان اما نزاعي ديگر نيز ميان روشنفکران درگرفت. دکتر عباس ميلاني در مصاحبه يي مباحثي نظري را بررسي کرد و از پي آن بر روشنفکران چپ و نقششان در ايران انتقادها وارد کرد. در پاسخ کسي از چپان چنان از در درآمد که ادب و منطق از خود به در شدند، راست و دروغ را به هم بافت، زرافشاني کرد و تهمت زد و در پاسخ به بحثي نظري حکم به ساواکي بودن دکتر عباس ميلاني داد و در جواب نقدي تاريخي ادعاي خود را به شنيده هايش از کسي که روزگاري با دکتر ميلاني هم بند بوده است، مستند و مستدل کرد تا نشان دهد که تاريخ نگاري مارکسيستي با اقتدا به اراده پولادين پرولتاريا به چه معناست. در نزاع قبلي محل نزاع شخص دکتر سروش بود و عملکرد او در يک برهه خاص. پس جاي عيب جويي نيست اگر منتقدان و سروش عملکرد يکديگر در آن دوره را زير سوال ببرند. در اين نزاع بحث بر سر معنا و تعريف روشنفکري بوده است. چنين بحثي چه جاي آنگونه افشاگري هاست؟ آيا مسخره نيست اگر کسي براي نقد «سرمايه» مارکس بحث فرزند نامشروع مارکس از خدمتکار خانه را پيش بکشد؟ ظاهراً دگماتيسم نقابدار و نقدانگيزه، به جاي انگيخته همچنان ايدئولوژي مسلط در ميان بخشي از روشنفکران است.
