«... ايدئولوژي ما طناب ما بود. با اين طناب چنان دست و پا و عقلمان را گره زده بوديم كه بعدها خودمان هم نميتوانستيم گرههاي خودزده را باز و خودمان را از تله خلاص كنيم و در بدترين شرايط با اين طنابها، گره طناب دار خود را با دستان خود درست ميكرديم و به خيال اين كه مردم كشورمان منتظر بهشت خيالي ما هستند در عالم رويا خودمان را ارضا ميكرديم.» خانه دايي يوسف
ايدئولوژي در معناي لغوي يعني عقيده شناسي. در معناي ماركسيستي ايدئولوژي يعني آگاهي وارونه، شعور كاذب، ايدئولوژي دستگاهي است كه حقايق و واقعيتها را به شكل ديگري به انسان ايدئولوژي زده باز مينماياند.
سروش چنين ميگويد:
«ايدئولوژي علاوه بر وارونه نمايي ، شبه معرفتي است غفلت آميز، خادم منافع، مشروعيت بخش به قدرت حاكم، معطوف به قدرت و سياست و انقلاب، تعارض زدا از عين و ذهن، و با علت و بيدليل و عين دليل تراشي، متناسب با نحوه معيشت، آليناسيون آور، موقت و دورهاي و تاريخي و متضمن انديشههاي ارزشي و جدلي الطرفين و ابطال ناپذير تجربي و منطقي و غيرقابل استدلال. ايدئولوژي بيش از هر چيز با عقلانيت آدمي سر و كار دارد و به ديده سوء ظن بدان مينگردو آن را در تشخيص، متهم ميدارد و بسته بودن دست و چشم عقل را، در چنگال طمع و تاريخ، بهرخ ميكشدو تهيدستي مدعيانپرلاف معرفتهاي گزاف را و به زعم خود، افشا ميكند.»
ايدئولوژي همچنين مكتب راهنماي عمل است. ايدئولوژي عبارتست از«مكتبي سيستماتيزه و سامان يافته كه اركان آن كاملا مشخص شده است، ارزشها و آرمانها را به آدميان ميآموزاند، مواضع آنها رادر برابرحوادث و سوالات معين ميكند و راهنماي عمل ايشان قرار ميگيرد.»
آن ايدئولوژي كه مدنظر ماست اوصافي دارد وصف اول اين است كه ايدئولوژي به معناي ابزار مبارزه عمل ميكند. ايدئولوژي براي مبارزه است كه ساخته و پرداخته ميشود. وصف دوم اين است كه چون ايدئولوژي ابزار مبارزه است بايد واضح و دقيق و با صلابت باشد. ايدئولوژي چون و چراهاي فلسفي را برنميتابد به بحث فكري و تضارب آرا مجال بروز نميدهد. وصف سوم گزينش بودن ايدئولوژي است. وقتي قرار است از دل يك متن يك ايدئولوژي بيرون بيايد ناچار به حذف پارهاي از بخشهاي متن و انتخاب بخشهاي موافق ميل خويش هستيم.
وصف چهارم كه بسيار مهم است اين است كه ايدئولوژي متناسب با نوع دشمن و نوع پيكار ساخته ميشود. چراكه ايدئولوژي بايد به تبيين موضع طرفدارانش در قبال دشمن بپردازد. ايدئولوژي چون در تقابل با دشمن ساخته ميشود هنگامي كه دشمن نابود ميشود. بي معنا ميگردد. اما ذهنيت ايدئولوژي زده نميتواند اين را بپذيرد و در نتيجه شروع به خلق دشمن ميكند.
استالين: «ما در آينده دشمنان خود را خرد خواهيم كرد، كاري كه هم اكنون ميكنيم و در آينده خواهيم كرد.»
استالين:«ما در داخل كشور دشمن داريم؛ در خارج از كشور دشمن داريم؛ اين نكتهاي است كه نبايد در هيچ لحظه از نظر ما دور بماند...»
پس وصف پنجم ايدئولوژي دشمن تراش بودن ايدئولوژي است. چون ايدئولوژي دشمن تراش است و دوام و قوامش به وجود دشمن است پيوسته مجبور به حذف است براي حذف پيوسته بايد جامعه رادر حالت فوق العاده قرار داد و براي خلق دشمن و حذف آن بايد دستگاه پليس مخفي گسترده ايجاد كرد و جامعه را پليسي كرد. پس وصف ششم ايدئولوژي اين است كه ايدئولوژي يك جامعه پليسي مي خواهد امنيت گورستاني مي خواهد.
وصف هفتم ايدئولوژي اين است كه خواهان حركت است نه جوياي حقيقت او به دنبال كشف حقيقت نيست بلكه خواهان حركت و مجاهدت افراد است. چون خواهان حركت است و نه جوياي حقيقت به تبليغات بسيار اهميت ميدهد.
وصف هشتم ايدئولوژي اين است كه ذهن و جان جامعه را تبليغات زده ميخواهد. در جامعه ايدئولوژيك نهادهاي تبليغاتي، ارشادي سهم بالايي از بودجه را به خود اختصاص ميدهند. چون ايدئولوژي جامعه را تبليغات زده و پليسي ميخواهد پس چنانکه شریعتی می گوید اعتقاد دارد كه «دمكراسي يك رژيم ضدانقلابي است و با رهبري ايدئولوژيك جامعه مغايرت دارد.» در نتيجه خواهان يك حكومت استبداد فردي يا ديكتاتوري جمعي ميشود. پس وصف نهم ايدئولوژي ضد دمكراتيك بودن آن است.
وصف دهم ايدئولوژي اين است كه چون ايدئولوژي مكتب راهنماي عملی است كه جامعه بايد آن را بپذيرد همواره به يك طبقه مفسر ايدئولوژي احتياج دارد. معارف ايدئولوژيک حق مطلقند و ايدئولوژي ضامن پيروزي نهايي است. طرفداران بايد آماده باشند تا خود را براي آرمانهاي ايدئولوژيك فدا كنند پس وصف يازدهم ايدئولوژي اين است كه خواهان سرسپردگي و ايثارگري از جانب طرفداران است. نهال ايدئولوژي با جوي خون سيراب ميشود. ايدئولوژي خون ميخواهد. آن كس كه حاضر است خود را فدا كند به طريق اولي حاضر است كه ديگران را نيز فدا كند و در راه رسيدن به آرمان بيگناهان را نابود كند وصف دوازدهم ايدئولوژي اين است كه ايدئولوژي مروج خشونت است. هر ايدئولوژي چه ديني، چه غيرديني مويد خشونت است و با صادركردن جواز اعمال خشونت چه به عنوان تكليف الهي و چه به عنوان مصالح ايدئولوژيك به قتل عام عقيدتي دست مييازد.
قرن بيستم قرن ايدئولوژي بود و در پايان آن كه با فروريختن نظام ايدئولوژيك شوروي و كشورهاي تابعه همراه شد گمان می رفت که عصر ايدئولوژي هم به سر آمده است.آن هنگام که سروش فربه تر از ایدئولوژی را می نوشت گمان می برد که ايدئولوژي اينك متعلق به عصری سپري شده است و به درستی باور داشت راه نجات جامعه ما بسط خشونت نيست قبض خشونت است. اینک اما جهان را نبردی دیگر فرا گرفته است در یک سو شرق ایدئولوژیک است و در یک سو غرب آن و در میانه خیالپردازانی در آرزوی مرگ ایدئولوژی،اینک صلح جز از طریق جنگ فراچنگ نمی آید .
در چنین زمانه ای نقد نقادی سروش از ایدئولوژی به ویژه با توجه به مابازای سیاسی ای که در عصر اصلاحات یافت امری حیاتی است.ایدئولوژی لزوماً ایدئولوژی ضددموکراتیک نیست که البته باید در مقالی دیگر به آن پرداخت. اینک زمانه زمانه ای دیگر است پس اندیشه می تواند اندیشه ای دیگر باشد.
پی نوشت : امیرحسین را به دوسال حبس تعلیقی محکوم کردند.
