1-جمهوری اسلامی در این وضعیت 15 سرباز بریتانیایی را گروگان گرفته است و تازه یکی از آنها را تواب هم کرده است.در این وضعیت این یعنی آژان بیا منو بگیر.به نظر می رسد جمهوری اسلامی عامدانه می کوشد به راه کره شمالی برود.یک مقاله از تیمرمن در همین مورد.http://www.frontpagemag.com/Articles/ReadArticle.asp?ID=27629
2- پرونده ی جمهوری اسلامی و ازبکستان به لطف کشورهای دوست و برادر ناقض حقوق بشر از دستور کار شورای حقوق بشر خارج شد. به هر حال وقتی در شورای حقوق بشر اکثریت با کشورهایی است که حقوق بشر رابه صوت گسترده و سیستماتیک نفی و نقض می کنند انتظار بیش از این هم نباید داشت.مدتهاست که بر سر ناکارآمد بودن سازمان ملل مباحثاتی در جریان است.بنیان این بحثها بحث بر سر جهان شمول بودن پروژه ی مدرنیته از سویی و جهانی شدن ومسئله ی دولتهای ملی از سویی دیگر است.به گمانم گام بعدی در بسط پروژه ی مدرنیته و روشنگری بحث جمهوری جمهوریها باشد که کانت مطرح کرد و به گمانم در این میان ناگزیر ازگذشتن از مرحله ی نظم نوین جهانی و امپراطوری امپراطوریها باشیم چرا که بسیاری از دولتها و ملتها را جز با زور نمی توان متمدن کرد.
3- در سال 85 ، 50 روزنامه نگار ایرانی زندانی شدند.مبارک است.
4-آیا خشونت خانگی یک مقوله ی فرهنگی است و بهنام تنوع فرهنگها میتوان دخالت سیستم حقوقی را از آن مستثنی کرد؟این روزها این سوال در آلمان با حادثهای که هفته گذشته به روزنامهها درز کرد، به یک بحث اجتماعی تبدیل شدهاست. حادثه این بود: یک زن شهروند آلمانی، زاده شده در یک خانواده مراکشی، از همسرش که او را کتک میزده، تقاضای طلاق میکند. پرونده به دادگاه خانواده در شهر فرانکفورت واگذار میشود. خانم قاضی، که نخواسته نامش فاش شود و در روزنامهها فقط با نام کریستا دال از او اسم برده میشود، از صدور حکم طلاق فوری خودداری میکند و در پاسخ اعتراض زن متقاضی طلاق اظهار میدارد:«در این حوزه فرهنگی تنبیه زن از طرف شوهر امری غیرعادی نیست. بنابراین، این زن متولد آلمان باید موقع ازدواج با یک مرد تربیت شده در مراکش، حساب اینجا را هم کرده باشد».و در توجیه تصمیم خود به آیه ٣٤ از سوره ٤ قرآن استناد میکند.
http://www.radiozamaneh.org/morenews/2007/03/post_633.html
ادامه ی این مقاله را در لینک داده شده می توانید بخوانید نکته ی جالب و تاسف بار در مسئله این است که غربیها خود به برتری اخلاقی خود باور ندارند.نیکفر یک زمانی در آفتاب طی سلسله مقالاتی در باره حقانیت مدرنیته مطلب می نوشت که بسیار خواندنی بود.اخیرا این مسئله ی چندفرهنگی گرایی در میان روشنفکران اروپایی-آمریکایی سخت مورد توجه واقع شده است و ظاهرا نوع جدیدی از لیبرالیسم از دل آن در حال بیرون آمدن است لیبرالیسمی که ریشه در افکار کانت دارد اما تا به حال بسیار مهجور بوده است:لیبرالیسم حق محور به جای لیبرالیسم آزادی محور که به جهان شمول بودن ارزشهای روشنگری و مدرنیته در وجه لیبرالش باور دارد و از اقدامات رادیکال برای بسط آنها دفاع می کند.
5- مهدی خلجی در زمانه از یک ترجمه ی قرآن به زبان انگلیسی به دست یک خانم گزارشی داده است که بسیار خواندنی و البته خنده دار است:
از مواردی که خانم بختیار در برگردان قرآن نوآوری کرده، آیهای است که بحث درباره آن از دههها پیش میان روشنفکران دینی درگرفته است؛ آیه سی و چهارم سوره نساء: «و الُلاتی تخافونَ نشوزَهنَّ فعِظوهنَّ و اهجُروهنَّ فی المضاجع و اضربوهنَّ».سرانجام خانم بختیار در یک فرهنگ عربی-انگلیسی(۳) میبیند که واژه «ضرب» به معنای «مفارقت کردن» و «ترک کردن» هم آمده است. کلید معما برای مترجم یافت میشود. با انتخاب این معادل هم ناسازگاری میان دو آیه از میان میرود و هم توجیه قرآنیِ خشونت علیه زنان نفی میشود.
واقعا گاهی اوقات آدم مجبور می شود با آخوندها در مورد اینکه هر کسی نباید تفسیر دین کند موافقت کند.خانم محترمی که عربی را درست نمی داند و به گفته ی گزارش نمی تواند عربی صحبت کند و ناگزیر از تاریخ و تطور این زبان نیز بی اطلاع است و باز به گفته ی گزارش صرف و نحو آن را نیز درست نمی داند حرف توی دهان خدا و پیامبرش می گذارد، من نمی فهمم که اگر کسانی با دستورات متن مقدس یک دینی مشکل دارند چه اصراری دارند به تقید به آن دین.این البته مشکل شخص خانم بختیار نیست آقای محقق داماد هم درباره ی شهادت زن فرموده بودند که چون زنان خیلی کارهای مهمی دارند خدا گفته دو زن را فرا بخوانید تا اگر یکی کار داشت آن یکی حتما بیاید.تفسیر از این آبکی تر ممکن است؟
6- مصاحبه ی دوست گرامی آقای اصلاحچی را خواندم و بسیار مشعوف شدم، مخصوصا آنجا که می فرمایند:
همانطور که در پاسخ قبل اشاره کردم این ذهنیت عمدتا در قشر خرده بورژوازی وجود دارد که تا پیش از این به عنوان پایگاه جنبشی دوم خرداد عمل می کردند اما زمانی که اپورتونیسم سیاسی و ضعف عملیاتی دوم خردادی ها در برابر محافظه کاران اشکار شد این قشر که هیچ قالب دیگری برای مبارزه نمی بیند و اصولا به لحاظ پایگاه طبقاتی فی نفسه توانائی هدایت یک مبارزه اجتماعی پیگیر را ندارد نگاهش به سمت خارج متمایل گردیده و رو به پنجره منتظر رژه منجیان امریکائی است.
واقعا این دوست عزیز از کجا فهمیده که خرده بورژوازی پایگاه جنبشی دوم خرداد بوده است کدام آمار و پیمایش جز باد معده ی بعضی دوستان عزیز چنین حرفهایی را تایید می کند؟ظاهرا چون بعضیها فکر می کنند خرده بورژوازی فحش است طرفداران کسانی که آز آنها خوشمان نمی آید ناگزیر خرده بورژوا هستند.
7- این هم قطعه ای است از آدورنو در اخلاق صغیر با ترجمه ی حمید فرازنده:

ارتباط ما با پدرانمان دستخوش تحولي غمناك و تاريك شده است. فقدان استطاعت مالي موجب از بين رفتن صلابت و صولت آنان شد. ما در مقابل بديهيات آنان از خود مقاومت نشان داده بوديم ـ در مقابل آن متانت و وقاري كه همواره در كمين بود تا در برابر فرزنداني كه كمتر حاضر ميشدند از حق خود چشمپوشي كنند، تبديل به قهر و غضب شود. اما امروز با نسلي رودررویيم كه داعية جوان بودن دارد و با اين همه در تمام واكنشهايش بهطرزي تحملناپذير محتاطانهتر از والدين خود عمل ميكند؛ نسلي كه نيروي خودكامگي عبوسانه و تزلزلناپذيرش را بدون آنكه تن بههرگونه درگيري دهد، از اين تسليمشدگي و فراغت خاطرش گرفته است. شايد آدميان در تمام دورههاي تاريخ اين را احساس كردهاند كه با روبه كاهش گذاشتن توانِ فيزيكي پدر و مادرانشان، نسل والدين بيضرر و فاقد قدرت ميشود، و اين در حالي است كه نسل خودشان نيز از سوي نسل جوان در معرض تهديد قرار گرفته است: در جامعهاي كه بهبخشهاي متخاصم تقسيم شده است، ارتباط بين نسلها از نوع رقابت است؛ رقابتي كه در پشت آن اقتدارطلبي عريان نهفته است. اما امروز اين ارتباط آغاز بهپسرفت بهسوي موقعيتي كرده است كه از سنت پدركشي الهام گرفته است، و نه از عقدهي اديپ. يكي از وحشيگريهاي نمادين نازيها كشتن اشخاص مسن بود. حال و هواي حاكم برآن روزها امروز موجب ميشود كه با پدران و مادرانمان براساس درك متقابل، ارتباطي معقول ـ هرچند بهتأخير افتاده برقرار كنيم؛ از همان نوع ارتباطي كه بين محكومان رايج است...
8- و یک شعر از اوسیپ ماندلشتام:
به کسی باز مگو 
هر آنچه دیده ای فراموش کن
پرنده را پیرمرد را زندان را
یا هر چیز دیگر را
یا گرفتارت می کنند
همین که لب بجنبانی
روز که فرا رسید
برگ سوزنی کوچکی را بلرزان...
۹- داستانک از حبیب فرحزادی:
آخرين شب
وقتي دوباره به اتاق خواب برگشتي، ديدي داره با تفنگت بازي ميكنه. گفتي: «مواظب باش عزيزم! » و از او شنيدي: بيخيال بابا … راستي زنت چه جور زنيه؟!» گفتي: «تو به اون چه كار داري؟!» خنديد و گفت: «ميترسم اگه بفهمه چه كارايي كه نميكني، بزنه بكشت!» گفتي: «نترس، ميدونه ولي عرضه شو نداره … تازه كي رو ميخواد بفرسته منو بكشه؟!» موذيانه گفت: «مثلاً من!» كنارش خوابيدي و دستت را روي سينهاش گذاشتي و با قهقهه گفتي: «آخه كدوم احمقي يه زن رو اجير ميكنه تا يه مرد رو بكشه؟!» ولي آخرين حرفش قبل از شليك گلوله به سرت اين بود كه: «زن تو»