تبليغاتX
لیبرالیسم رادیکال

لیبرالیسم رادیکال

فخرآور مطلبی در مورد تحکیم نوشته که بیش از هر چیز عقده گشایی است.ظاهرا بعضی ها هیچ وقت خوب نمی شوند.از فخرآور انتظاری نیست اما بازنده در این میان دوستانی هستند که حتی بازنده ی خوبی هم نبودند.ظاهرا بر سر منفعت شخصی با هر کس می توان ائتلاف کرد حتی باسعید حبیبی.به این می گویند اپورتونیسم اصولگرا.دوست عزیز آدم معتبرتری پیدا نکردی از زبان او تحکیم را بزنی؟

 

 

 

فلسفة سياسي هابز، بنيان‏ها و اصول آن

فصل اول

بنيان‏هاي اخلاقي  

هابز سه بار به شكلي نظام‏مند به فلسفةی سياسي به عنوان شاخه‏اي از دانش كه از سويي مشتمل بر فلسفةی اخلاق و از سوي ديگر شامل سياست در معناي محدودتر آن است،  پرداخته است.

“در مباني قانون”  (1640) در بخش دوّم و سوّم از “مباني فلسفه“ ( بخش دوّم. رساله انسان، بخش سوّم، رساله شهروند، (1642)) و در «لوياتان» (1651) در هر سه مورد اين فلسفةی سياسي بر پايه روش و مطالب برگرفته شده از علوم طبيعي بنيان نهاده شده است. روش، روش تجزيه‏اي ـ تركيبي (compositiveـ(resolutive گاليله است و مطالب از توضيح ماشين وار (Mechanistic) هوای نفس(passion)  و بيش از آن ادراك حسي (perception ـ(self وام گرفته شده‏اند. بنابراين قابل فهم است كه هركسي راجع به هابز نوشته است، فلسفه ی سياسي او را به عنوان فلسفه‏اي وابسته به علوم طبيعي، از لحاظ روش ، مطالب يا  هر دو، تفسير کرده است. بر مبناي بررسي‏هاي دقيق‏تر ثابت مي‏شود كه اين تفسير، كه در نگاهِ اوّل تصديق صرف يك واقعيت آشكار به نظر مي‏رسد، به شدت قابل مناقشه است.

تلاش براي به حساب آوردن فلسفةی سياسي به عنوان بخشي از يا ضميمه‏اي به علوم طبيعي به وسيله ابزارهاي روش علمي پيوسته در آثار هابز موردپرسش، اعتراض و مناقشه قرار گرفته است، چرا كه او به تفاوت‏هاي بنيادين ميان اين دو زمينه(discipline) ، در مطالب و روش آگاه بود. اعتقاد راسخ  او به اين‏كه فلسفةی سياسي ضرورتاً از علوم طبيعي مستقل است بر مبناي اين آگاهي بنيان نهاده شده است. بنابراين او مي‏توانست «رساله ی شهروند» (Decive)، سومين بخش از نظامش، را سال‏ها پيش از دو بخش ديگر كتابش بنويسد و  منتشر كند. در توجيه انتشار زود هنگام اين كتاب، او، خود به روشني در پيش‏گفتار آن اظهار مي‏كند:

Factum   est   Ut  quae  ordine  ultima  esset, tempore  tamen  prior   

Prodierit; pra escrtim  cum  eam  princiis  propriis  experientia  cognitis innnixam, praecedentibus  indigere  non  viderem.

فلسفة سياسي مستقل از علوم طبيعي است چرا كه اصول آن برگرفته شده از علوم طبيعي نيستند. علاوه بر اين از هيچ علمي برگرفته نشده‏اند ولي توسط تجربه فراهم شده‏اند. توسط تجربه‏اي كه هركس در نزد خود دارد يا مي‏تواند با دقت بالايي به یادآوری و تصور آن بپردازد. اين تجربيات توسط دانش از خودو پرسش از خود به وسيلةی هر كس كشف مي‏شوند. به عنوان نتيجه شواهد در فلسفه سياسي از جنسي متفاوت از شواهد در علوم طبيعي هستند. از يك سو قابل دركتر هستند:موضوعات و مفاهيم آن هم‏چون موضوعات و مفاهيمي كه بنيان علوم طبيعي را شكل مي‏دهند براي عموم مردم بيگانه و غريب نيستند و از سوي ديگر مطالعه ی سياست از علوم طبيعي و دشوارتر است.  انسان‏ها به واسطه ی سوداهايشان(passion) آن  دانش ساده و نا مبهم از هنجارها را كه فلسفه  ی سياسي گردآوري مي‏كند و توسعه مي‏دهد را دچار ابهام كرده و تحت‏الشعاع قرار مي‏دهند. علاوه بر اين، انسان با سوداهايش و سودجويي‏اش موضوع خاص فلسفه سياسي است.

به گفتةی هابز فلسفه سياسي نه تنها مستقل از علوم طبيعي است بلكه فلسفه سياسي يكي از دو بخش اصلي دانس بشري است  كه بخش ديگر آن علوم طبيعي  است. دانش به دو بخش تقسيم مي‏شود: علوم طبيعي و فلسفه سياسي. هر طبقه بندي از دانش مبتني بر طبقه بندي هستي است. طبقه بندي علوم توسط هابز بر طبقه بندي موجودات توسط او به موجودات طبيعي و مصنوعي مبتني است. ولي اين طبقه بندي كاملاً با خواسته‏هاي او هم‏خواني ندارد. بيشتر چيزهاي  مصنوعي به ويژه تمام ماشين‏ها موضوع علوم طبيعي هستند.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 20:58  توسط سعید قاسمی نژاد  | 

یادداشتی درباره مقاله ی آزاده فرقانی

خانم آزاده فرقانی در نشریه ی روز مطلبی نوشته اند که جای تامل بسیار دارد. در ادامه گوشه هایی از مطلب ایشان را می آورم و سپس نقد خود به آن را بیان می کنم.

در همين ساعت ها متوجه شدم خانم شهبانو فرح پهلوي آن طور که مايلند، هنوز، ناميده شوند براي زنان دستگير شده ي 13 اسفند پيام همدردي فرستاده اند و روز جهاني زن را هم تبريک گفته اند... از کار من و کارهاي مانند اين به هيچ وجه مجاز نيستيم چهره سازي و جنجال آفريني کنيم. اين ها انجام وظايف عادي است و نه بيش از آن، اين هزينه ها پرداخت ناقابلي بوده اند به ازاي آن چه که از تاريخ، جامعه، فرهنگ، سياست و اقتصاد ايران و مسائل جهان ياد گرفتم. در حد توان و واقعاً از هفت تا هشت منظر فکري متفاوت مسائل اجتماعي را پي گيري کردم.... بياييم سر اصل مطلب. حرکت نمادين خانم شهبانو، تا آن حد که به آزادي و اظهار عقيده شخصي ايشان مربوط مي شود، به خودشان مربوط است و ربطي به من ندارد. گرچه قضاوت ما نسبت به جايگاه و دليل اين حرکت ايشان نيز به ما مربوط است. ايشان يا هر کس ديگر مي توانند براي روز جهاني زن پيام صادر کنند، اين حق به جاي خود محفوظ. اما خانم شهبانو، با اين حرکت بي مايه، نابهنگام، خودنمايانه و بي ربط، که هيچ متوجه عواقب کار خود براي ما نيستيد، در واقع در عرصه ي اخلاق انساني و شرافت سياسي تخطي کرده اند. تهي بودن و بي ثمر بودن کارشان به خودشان مربوط است، اما ايشان به حيطه ي آزادي عمل و کردار اجتماعي ما براي دست يابي به حقوق خودمان تجاوز يا اهانت کرده اند.... اما شما، شهبانو، زير تأثير يا همراه با همپالگي ها يا دوروبري هايتان فرصت طلبانه و خود نمايانه مي آييد وسط و پيام مي فرستيد... بديل ما قطعاً دموکراسي نوليبرالي، تجاوز امريکايي و توطئه و تهديد و زد و بند آنان با کار پردازان داخلي نيست... به هر حال ما آن چنان نيستيم که شما هستيد. به هر حال ما با تمام نيروي خود و با صرف هزينه هايي که فقط گوشه اي از آن به گوش مبارک خورده است با واپس گرايي، عقب ماندگي، استبداد، تبعيض، بي عدالتي، فقر، بهره کشي ستمگرانه، زورگويي دولتي و غير دولتي، به خصوص در عرصه ي اجتماعي زنان، مبارزه مي کنيم - و تا حالا هم که از ما چيزي جز اين نديده ايد.... سکوت مرگبار در برابر کشتار نيروهاي چپ، سوسياليست کمونيست، آزاديخواه، دگرانديش عقيدتي و جز آن از سوي محافل قدرت، اشرافيت و دلسوزان رده ي بالا تجربه شده است. زير سايه ي پنتاگون و وزارت خارجه امريکا يا واحدهاي مشابه در اروپاي غربي و اسرائيل و استراليا مي نشيند تا کمونيست کشي در شيلي، ويتنام، اندونزي، ايران (و شايد بعدها در کوبا، ونزوئلا و عراق و...) به پايان برسد... اما بيا لطفي کن اي بانو! و سايه ي اين پيام هايت را از سر ما کم کن. به ديگران هم همين را توصيه بفرماييد. اين حرف من عيناً متوجه وزارت خارجه آمريکا، آن اتاق آزادي، آن گروه جديداً منتقل شده به زير سايه ي دولت بوش و تمام رسانه هاي رسمي و نارسمي خارجي نيز مي شود... ما را سياست زده نکنيد و به دنياي خود نکشانيد. ما فعال اجتماعي هستيم، از خط ديگر و به دنياي شما نمي آييم.

 

سرکار خانم فرقانی این همه را می گویند و  با اعلام اینکه «واقعاً از هفت تا هشت منظر فکري متفاوت مسائل اجتماعي را پي گيري کردم» و اینکه « ما را سياست زده نکنيد» مقادیر کثیری در رثای کمونیستهای دوست داشتنی سخن می گویند.چگونه است  کسی که  اعلام می کند سیاسی نیست ناگهان خود را موظف می بیند که از دموکراسی نولیبرالی تبری بجوید و بگوید که خواهان چنین شکلی از دموکراسی نیست و البته چون سیاسی نیست راجع به اینکه بدیل اینکه دموکراسی نولیبرالی چیست را هم بیان نکند؟ کسی از ایشان درخواست نکرده که در کسوت رهبر سیاسی اعلام کنند که زنان ایران از دموکراسی لیبرالی بدشان می آید – و لابد از دموکراسی شورایی خوششان می آید- ولی ایشان چون فعال اجتماعی هستند و از هفت هشت منظر مختلف مسائل را بررسی کرده اند به عنوان نماینده صاحب اختیار فعالان کمپین موضع سیاسی فعالان کمپین را اعلام می کنند و البته از یاد هم نمی برند که نیشی نیز باید به « آن گروه جديداً منتقل شده به زير سايه ي دولت بوش» بزنند و جلوتر البته کاملا مشخص می کنند که این حرفها را برای چه می زنند.

 

همين ديروز در يک جمع فارغ التحصيلان، چند ساعتي پس از آزادي، به مناسبت روز جهاني زن شرکت کردم. آن جا ديدم پيام اکبر گنجي را پخش کردند و پيام يک سازمان داخلي را نيز (که البته بنيانگذاران آن مورد احترام و علاقه بسيار من هستند) نه من و نه خيلي از ميهمانان اصلاً از اين کار خوششان نيامد، چند نفري هم به اعتراض مجلس را ترک کردند. بله، آقاي گنجي که حسابش پاک با شهبانو و شاهزاده و ياران ايشان جداست و براي آزادي و افشاي حقيقت مبارزه کرده و رنج ديده است، البته با آن گرايش و علاقه هايي که دارد، طبعاً و حتماً رهبر ما نيست که آن جا پيام بفرستد. اين پيام فرستادن براي ما قابل قبول نيست يا اين که ما کار بدي کرديم که به آن جايي رفتيم که رهبرشان گنجي است. ضمناً آن سازمان نيز تنها سازمان موجود در کشور نيست. پس چرا سياسي کاري و عمل ناعادلانه در جمع مشتاقان عدالت انجام شد؟ نمي دانم.

 

پس از وصل کردن دوستان و بزرگواران به تازگی ترک وطن کرده به سلطنت طلبان و دولت آمریکا نوبت می رسد به« کار پردازان داخلي». ابتدا ایشان اعلام می کنند که مواضع سیاسی فعالان کمپین با مواضع گنجی متفاوت است - این همه موضع سیاسی برای یک فعال اجتماعی غیر سیاسی؟- و بیان می دارند که بسیاری از پیام دادن گنجی ناراحت و آشفته شده اند و عده ای نیزمجلس را به نشانه ی اعتراض ترک کرده اند.اگر واقعا اینقدر ناراحت شدید مراسم را ترک می کردید تا آن عده زیادی که می آمدند و به دلیل نبود جا می رفتند بتوانند در مراسم شرکت کنند.ظاهرا ایشان به جز نمایندگی فعالان کمپین و جنبش زنان ایران نقشی فراتر نیز برای خود قائل هستند و آن این است که هر کس می خواهد مراسمی به مناسبت 8 مارس برگزار کند می بایست محتوای آن مراسم را با ایشان هماهنگ کند.سازمان ادوار با همکاری کمیسیون زنان دفتر تحکیم وحدت به مناسبت 8 مارس مراسمی در دفتر سازمان ادوار برگزار کرده اند .آیا عزیزان باید محتوای مراسم را با شما یا فعالان کمپین هماهنگ کنند؟مگر سرقفلی 8 مارس یا جنبش زنان به شما واگذار شده است؟ آیا چون اکبر گنجی کمونیست نیست نباید با زنان دستگیر شده همدردی کند و به مناسبت 8 مارس پیامی دهد؟چگونه است که شمایی که ادعای غیر سیاسی بودن دارید حتی پیام دادن مخالفین سیاسیتان ،آن هم در مراسمی که خودشان برگزار می کنند را نیز تاب نمی آورید؟آیا این خیلی مطابق با همان اخلاق و شرافت سیاسی مورد نظرتان است که از طریق اعتبار کمپین یک میلیون امضا،که اعتبارش را اتفاقا از غیر ایدئولوژیک بودنش کسب می کند، مخالفین سیاسی را مورد هجمه قرار دهید، آن هم مخالفینی که تمامی توانشان را برای دفاع از حقوق انسانی شما به کار بسته اند؟ چگونه است که شما فقط به اکبر گنجی و سازمان ادوار حساسیت دارید و انواع و اقسام پیامهای دیگر گروهها شما را نمی آزارد؟فرموده اید:

«من آن چه در مورد اثر منفي اين گونه مداخله ها و خودنمايي ها مي دانستم گفتم. اين حرف دل تقريباً تمامي دوستان و آشنايان من در فعاليت اجتماعي زنان است. »

چه کسی می خواهد خودنمایی کند؟آیا اکبر گنجی ، علی اکبر موسوی خوئینی ، عبدالله مومنی و افراد و دانشجویان فعال درادوار و تحکیم همه و همه کاسه گدایی به دست گرفته اند که از نمد اعتبار شما برای خود کلاهی درست کنند؟ آیا باید به حرف شما گوش کرد و اگر بار دیگر فعالان جنبش زنان دستگیر شدند با آنان همدردی نکرد و سعی نکرد از شخصیتهای شناخته شده ملی و جهانی برای حمایت از آنان پیامی گرفت ، چرا که آنها لیبرالند و شما از آنها خوشتان نمی آید؟در آن صورت به نظرتان بازداشت شدگان بدون حمایت تا کی و چگونه باید در زندان بمانند و یا اینکه به باورتان آن حمایتها و تجمع ها و اعتراضات بلا موضوع و بی معنی است و آن هم بخشی از تلاش برای مصادره اعتبار بی حد و حصر حضرتعالی است؟ آیا این اکبر گنجی است که نیازمند اعتبار حضرتعالی است یا برعکس؟ از یاد برده اید که مهندس موسوی کی و چرا دستگیر شد؟شما اگر اینقدر نسبت به وابسته قلمداد شدن به کسی در هراسید چرا آن زمان که دوستان از نظر سیاسی هم خطتان در دانشگاه تهران به کرات کمپین را ابزار سرمایه داری جهانی برای به راه انداختن انقلاب مخملین خواندند دم بر نیاوردید؟ظاهرا در دفاع ازکمپین هم باید خطوط سیاسی را لحظ کرد؟راستی امروز چه در دانشگاه و چه در جامعه کدام دانشجویان و روشنفکران از کمپین دفاع می کنند و چه کسانی به آن حمله می کنند؟کمپین یک میلیون امضا چه به لحاظ شکل فعالیت و چه به لحاظ محتوا در کدام رده بندی قرار می گیرد؟با اصطلاحات لیبرال فمینیسم ، سوسیال فمینیسم و رادیکال فمینیسم که آشنایی دارید؟این تازه ابتدای راه است دوست عزیز ، سعی کنید نگاه دقیق تری هم به جایگاه خودتان و هم  به  جایگاه  کمپین یک میلیون امضا و هم به جایگاه جنبش زنان در ایران بیندازید آن وقت متوجه خیلی چیزها می شوید؟اگرکسی بخواهد بر دوش کمپین یک میلیون امضا بایستد و غرضهای سیاسی خود را پیش ببرد آن اشخاص مطمئنا اکبر گنجی و علی اکبر موسوی خوئینی و عبدالله مومنی نیستند ، چنانکه دفاع آنان از جنبش زنان بدون توجه به مواضع سیاسی فعالان آن است ؛ این شخصِ شمایید که به عنوان فعال جنبش زنان می خواهید مواضع سیاسیتان را بر دیگران تحمیل کنید، اگر اینقدر به مباحث سیاسی علاقه مندیدو می خواهید کنش مشخص ایدئولوژیک سیاسی داشته باشید می توانید به همان دوستان همفکرتان که علیه کمپین می نویسند و خواهان انقلاب جهانی سوسیالیستی هستند بپیوندید اما از اخلاق و شرافت سیاسی به دور است که اعتبار یک حرکت عامدانه غیر ایدئولوژیک را خرج چنگ انداختن به صورت مخالفین ایدئولوژیکتان کنید.موفق باشید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 17:30  توسط سعید قاسمی نژاد  | 

نیلوفر گلکار از فعالان لیبرال جنبش زنان دستگیر شده است و در اوین به سر می برد.

پی نوشت: سه شنبه ساعت ۱۲ تا ۱۴ تجمعی در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران در اعتراض به بازداشت فعالین جنبش زنان برگزار می شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 21:11  توسط سعید قاسمی نژاد  | 

این مقاله در پاسخ به مرتضی اصلاحچی نوشته شد و در تحکیم نیوز منتشر شد .این پنجمین و آخرین مقاله در مباحثه بین من و ایشان بود که متاسفانه از جانب ایشان ادامه نیافت.آغاز این مباحثه مطلب "نگاهی کوتاه به آرا و اندیشه های کائوتسکی" بود.این مقاله البته از جانب چند تن از دوستان چپ پاسخی دریافت کرد .یکی مقاله احسان صفار در نشریه به پیش بود که ایشان به دلیل آشنا نبودن با اندیشه فایده گرایان و خلط مبحث میان مفاهیمی همچون benefit و profit و .... حرفهای بیربطی در باب یک جمله از مقدمه مطلب زدند و قول دادند  که در آینده به مدعا های اصلی این مقاله بپردازند.همچنین مهدی گرایلو نیز در نشریه پیشرو از منظری دیگرپاسخی به این مطلب داد و ظن من درباره این جریان  در باب اندیشه های ضد دمکراتیکشان را به یقین نزدیکتر کرد . آقای ایرج فرزاد -که نمی دانم از اعضای حزب کمونیست کارگری هستند یا از حکمتیستها- نیز در این باره چیزهایی نوشتند که جالب بود.   

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 18:53  توسط سعید قاسمی نژاد  | 

این مطلب تمرینی بود برای یافتن توجیهی عقلانی یا اخلاقی برای احساس تعهد اجتماعی که بتوان با آن منکران را مجاب کرد.دوستان زیادی از این مطلب ناراحت شدند و جوابهایی نیز به آن دادند اما به گمانم مدعای اصلی این مقاله از خلال آن پاسخها خللی نیافت و آن این است که نمی توان توجیهی عقلانی-اخلاقی و جهانشمول که بتوان با آن از احساس تعهد اجتماعی کردن دفاع کرد یافت.دوستانی نیز از انتشار این مقاله انتقاد کردند نه به این دلیل که مدعاهای آن را نمی پذیرفتند بلکه به این دلیل که معتقد بودند در میانه دعواهای جدی چپ-لیبرال جایی برای چنین بازیگوشیهای نظری نیست.

تعهد اجتماعی: ارزش یا ناهنجاری روانی       

"به فکر خودت باش پسر، گور پدر بقیه."

"شما یک مشت آدم احمق مغز خرخورده هستید."

.

.

.

 جملاتی از این دست جملاتی هستند که در مقابله با انسانهایی که احساس تعهداجتماعی می کنند به کار برده می شود. اما براستی چرا عده ای  از انسانها احساس تعهداجتماعی می کنند؟ چرا این آدمها نمی توانند سرجایشان بنشینند، کارشان را انجام دهند، درسشان را بخوانند، پول دربیاورند، تفریح کنند و از زندگیشان لذت ببرند؟ چه چیزی باعث می شود که کسی زندگی پر دردسر و آینده ای نامعلوم را به زندگی آرام با آینده ای روشن ترجیح بدهد؟ آیا انسانهایی که تعهداجتماعی دارند ارزشمندتر از کسانی هستند که چنین تعهدی ندارند و کاری به کار جامعه ندارند؟ آیا چنین انسانهایی واجد نوعی برتری اخلاقی هستند؟ آیا هیچ دلیلی وجود دارد که بتواند چنین برتری ای را ثابت کند؟ آیا تعهداجتماعی یک ارزش است؟ تعهداجتماعی ریشه در چه دارد؟ آیا تعهداجتماعی ریشه در انگیزه ای متعالی دارد یا تعهداجتماعی ماحصل نوعی ناهنجاری و ناسازگاری با محیط اطراف است؟آیا تعهداجتماعی مفید است؟ به حال چه کسی یا چه چیزی مفید است؟ آیا جامعه ای که در آن کسی احساس تعهداجتماعی نکند جامعه ای مشکل دار و بیمار است؟ اینها پرسشهایی هستند که در این نوشتار مورد توجهند. به این امید که از خلال جملاتی که در پی می آید بتوانیم چند گامی در جهت رسیدن به پاسخ آنها برداریم.

 

آقای X و آقای Y

آقای X در دانشکدۀ فنی درس خوانده است، آقای X کار می کند وپول در می آورد. آقای X وقتی دانشجو بود، فقط درس می خواند. اگر دانشگاه شلوغ می شد او آنقدر در کتابخانه درس می خواند تا مسأله رفع شود. آقای X حالا که کار می کند هم کاملاً با قواعد آشناست. او هر کاری را که روسا به او بگویند انجام می دهد. او کاری ندارد که این کاری که می کند به ضرر جامعه است یا نه. او کاری را می کند که به نفع خودش باشد. آقای X به مسائل سیاسی جامعه اش توجهی ندارد چرا که فکر می کند به او ربطی ندارد.

آقای Y هم در دانشکدۀ فنی درس خوانده است. اما آقای Y درسش را تمام نکرده است. چرا که او در درگیری مسلحانه با ساواک جان باخته است.

آیا می توانیم بگوییم که آقای Y انسان ارزشمندتری از آقای X است؟ آیا بیژن جزنی از بقال سرکوچه، محمد حنیف نژاد از آرایشگرتان، عبدالله نوری از مهناز افشار و اکبر گنجی از محمدرضا گلزار ارزشمندترند؟ آیا معیار ارزشمند بودن را باید مفید بودن فرض کنیم؟ اگر فرض کنیم که معیار ارزشمند بودن مفید بودن باشد، آنگاه این پرسش پیش می آید که مفید به حال چه کسی؟ مفید به حال خود یا مفید به حال جامعه؟ چه دلیل عقلانی ای می توان اقامه کرد تا بر اساس آن بتوان یکی از این دو شق را مقدم بر دیگری دانست؟ ممکن است در درون این سنت یوتیلیتاریانیستی کسی مدعی شود که اصل بر افزایش هر چه بیشتر سود در عالم است و بنابراین  معیار ارزشمند بودن، مفید بودن به حال جامعه است چرا که آنچه به حال جامعه مفید است سود را بیش ار انچه به حال یک فرد مفید است افزایش می دهد. صرفنظر از این که  چنین استدلالی را به طور کامل نمی توان پذیرفت، اما باز این پرسش پیش می آید که چه کسی گفته است که ما باید بر اساس اصل افزایش هر چه بیشتر سودمندی در عالم به تدبیر امور بپردازیم؟ آیا جز این است که این نیز انتخابی در میان انتخابهای ممکن است؟ باز هم اگر فرض کنیم چنین انتخابی درست است این قاعده مسلماً بخش عظیمی از کسانی را که احساس تعهداجتماعی می کرده اند شامل نمی شود. چرا که واقعاً آشکار نیست که بتوان در آنچه آنان انجام داده اند سود مشخصی را یافت که نصیب جامعه شده باشد. به عنوان مثال در درون سنت چپ در جامعه ما، انسانهای  بسیار پاکی بوده اند که جان خود را کف دست گرفته اند و برای آنچه گمان می برده اند به حال جامعه شان مفید است مبارزه کرده اند و در این راه جان داده اند. ولی نه تنها نمی توان سود مشخصی را یافت که نصیب جامعه شان کرده باشند بلکه اتفاقاً زیانهای فراوانی را می توان برشمرد که به جامعه وارد ساخته اند. تکلیف ما با چنین کسانی چیست؟ آیا آنان انسانهای بی ارزشی بوده اند؟ مسئله دیگر این است که در صورت پذیرفتن قاعدۀ "مفید  بودن به حال جامعه" این سوال پیش می آید که چه کسی این صلاحیت را دارد که تعیین کند چه چیزی مفید به حال جامعه است؟ آیا در اینجا نیز با همان هرج و مرج، فقدان آزمون فیصله بخش  و نبود اتوریتۀ عقلانی و اخلاقی ای مواجه نیستیم که منجر به این می شود که بگوییم همه محقند که در عین حال این معنی را می دهد که هیچ کس محق نیست؟ بنابراین می بینیم که این قاعده، قاعدۀ مفیدی نیست و پاسخ خاصی به ما نمی دهد.

شاید عده ای بگویند تعهداجتماعی ریشه در احکام اخلاقی دارند. احکامی که واجد کلیتی هستند که همگان را در بر می گیرند و همگان به یکسان موظفند که از آن احکام اطاعت کنند. این که این احکام ریشه در چه دارند در اینجا به ما مربوط نیست. اما نکته واضح و در عین حال مهم این است که هیچ دلیل عقلانی ای یافت نمی شود که ثابت کند حتی یک گزارۀ اخلاقی مطلق وجود دارد. اتفاقاً شواهد و پژوهشها همه به نفع نسبیت اخلاق شهادت می دهند. در چنین وضعی کدام گزینه اخلاقی ای می تواند آن نقطه ارشمیدسی باشد که دفاع از "تعهداجتماعی" بتواند بر پایه آن بنا شود؟

به نظر می آید که " داشتن تعهداجتماعی" نه یک ارزش است و نه به کسی برتری اخلاقی می بخشد. حال ببینیم آیا تعهداجتماعی ریشه در انگیزه ای متعالی دارد؟ یکی از استدلالهایی که در دفاع از تعهداجتماعی اقامه می شود این است که انسانهای فاقد آن انسانهای خودپسند و خودخواهی هستند. خودپسندی و خودخواهی نوعی رذیلت اخلاقی محسوب می شود. صرفنظر از اینکه چنانکه پیش از این گفتیم نمی توان بر مبنای اخلاقی که خود هیچ مبنایی ندارد چنین استدلالهایی را اقامه کرد. این استدلال یک مشکل دیگر هم دارد. احساس خوشبختی – صرفنظر از اینکه خوشبختی در چه ظرفی محقق می شود- چیزی است که همه ما به دنبال آنیم و خوشبختی چنانکه از خود واژه پیداست به معنای احساس رضایت از خود است و به این معنا احساس رضایت از خود مبنای آن عملی است که با رغبت، آن را انجام می دهیم و نبود رضایت از خود تعادل ذهن را بر هم می زند. حال اگر انگیزۀ ما در شیوۀ زندگی کردنی که انتخاب می کنیم کسب "احساس رضایت از خود" باشد می بینیم که عمل ناشی از تعهداجتماعی و عملی که از آن ناشی نمی شود به لحاظ انگیزۀ اصلی تفاوتی با هم ندارند هر کسی به شکلی احساس خوشبختی می کند و در پس همه این تلاشها و کوششها " احساس رضایت از خود" و یا " اصل لذت" حضور دارد و فرمان می راند.

در اسناد ساواک دربارۀ فعالین سیاسی جمله ای مدام تکرار می شود." نامبرده از عناصر ناراحت اجتماع می باشد." واقعیت این است که  فعالین سیاسی، اجتماعی و روشنفکران عموماً یک درک مشترک دارند و آن هم این است که انسانهای ناراحتی هستند. آنها فاقد قوۀ سازگاری هستند توانایی سازگار شدن با محیط اطرافشان را ندارند در آن بیرون   چیزی است که آنها را آزار می دهد. ظلم ، فقر، فساد، تبعیض، جهالت، حماقت، بلاهت و دروغ آنها را می آزارد. روشنفکران نمی توانند این چیزها را هضم کنند نمی توانند این چیزها را ببینند و از کنارشان بگذرند. نیرویی در درونشان آنان را وادار می کند که به فکر تغییر محیط اطراف خود باشند به فکر تغییر جهان. چنین حسی به گمان من بیشتر ناشی از اجباری روانی است. آنان نمی توانند به گونه ای دیگر باشند. آن گونه دیگر بودن، همچون توده زیستن و همچون توده مردن روح آنان را نابود می کند و احساس خفگی می کنند.

در این عصر سلطه هم ارزی که تیزآب عقلانیت ابزاری تمامی ارزشها و قواعد و میزانها و آرمانها را به یکسان خورده است و برده است و دیگر نه زمین سختی زیر پایت است تا دمی بر آن بایستی و بیاسایی و نه آسمان مقدسی بر بالای سر وجود دارد که مایه الهام باشد کوشش برای توجیه عقلانی اخلاقی "تعهداجتماعی" کوششی عبث است.

درپایان کار، آن هنگام که همه چیز فرو بریزد، در هنگامۀ مرگ اثر تفسیر درست ممکن می شود و شاید هم که نشود اما به هر حال  زندگی متعهدانه اثری است هنری، اثری زیبا.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 23:21  توسط سعید قاسمی نژاد  |